تبلیغات
خواست سوپراستار شدن - Newcomers ep.12_13

Newcomers ep.12_13

سه شنبه 15 آذر 1390 10:58 ب.ظ

نویسنده : Christina
ارسال شده در: Baby XTina ، Story ،

سلام بچه ها.خوبین؟ببخشید یه چند وقتی نبودم.امروز با دوتا پارت اومدم.امیدوارم خوشتون بیاد

جسی: اخ جون بدوئید که 2pm برامون شام پختن

تینا: منکه چشمم از اینا ابی نمیخورِ فکرکنم خالی بستن تا براشون غذا درست کنیم هوی جسی حرف اضافه ای دربارهSS501 نمیزنیااا جولی دیدی ندیدی

جولی:اره سارا دیدی انگار ملی دیدی

جس: اولا خانوم نودل هستم

تینا:اِ...خوشبختم منم پیاز داغ هستم

جسی:هه هه هه هنرش گل کرد ،دوما نه نمیگم

تینا:معمولا یه سوما هم دارهاااا

جسی: سوما همون دوما

بلاخره jmst  رسیدن دم اپارتمان 2pm

جسی: بچه ها انگار ساختمونشون خوجکل تر شدِ نه؟

 سارا: نه بابا خیلی تاریک شدِ قبلا لامپ داشت اینجا

جولی: درد بگیری خب اون عینک دودیو دربیار از چشمات

سارا: اِ...من میگم چرا شماها برونزِ شدین همون!!!!!! اخه چرا منو تو این موقعیت  قرار میدین؟

ملی: بیچاره کیو ازدستت گوشاش ایراد پیدا کردِ بود

سارا: به من چه سوسولِ گوشاش فوری کر میشه

جسی: بسه ساکت بشید میخوام درو بزنم

تینا:معمولا زنگو میزنن داهاتی

جسی:مهم اینه میخوام یکیو بزنم

جسی سه بار درو زد

وو:کیه بابا اومدم درِها

دروباز کرد جسی پرید رو وویونگ و با جیغ گفت:

اخ وویونگ دلم برات تنگیدِ بود

وو:آی آی کمرم دلت چیشدِ بود؟

تینا:هیچی رودل کرد بود سلام!

چان:بَه بَه سلام باد امد و بوی انبه امد

نیکون: اون انبرِ نه انبه سلام!

وو: حالا میشه پاشی؟ چان بمیری خب تو میرفتی درو باز میکردی

چان: اون وقت منوجات ماچ میکرد

جولی: پاشو پاشو

تینا: ملی کاردَک بده وویونگو جمع کنیم

سارا: بیشتر شبیه هندونه ای که از پشته وانت افتادِ شدِ

جونسو: بَه سارا جون بیاین تو، تو راهرو بدِ

جولی: نمیگفتی هم میومدیم

سارا:دلتون برامون تنگ شده بود

جونسو: نه اصلا ما دلمون براتون تو این 3هفتهِ و 4روزو 12 ساعت که تا الان شدِبود 13 ساعت تنگ نشدِ بود و حتی یه ثانیه هم بهتون  فکر نمیکردیم و گرنسه نموندیم

تینا:اَ....چقدر غم باد داشتی  اصلا ضایع نبود نگران نباش لو نرفتی ما هیچی نفهمیدیم مگه نه بچه ها؟

جولی:تکیونو جونهو کوشن؟

نیک: تک دست به ابِ جونهو هم تو تراسِ

سارا بلند جیغ زد که جونسو اومد سمتش و گفت یا وویونگ چیشدِ؟

سارا: هیچی میخواستم یادی از ایامی که اینجا بودم و سوسک زیاد بود بیوفتیم

جونسو گفت: دیوونه سکته کردم

ودر گوشِ سارا اروم گفت: همین کارا رو کردی منو عاشقِ خودت کردی وگرنه من بیدی نیستم بااین دلبریاا بلرزم والا

سارا:چی من  دلبری کردم؟

تینا هم ادایه جونسو وسارا رو دراورد و در گوشِ جسی گفت: اخه دختر چرا دله منو لرزوندی دوستت دارم

تینا اومد جسی رو بوس کنه که وویونگ جسی رو کشید کنار وگفت: ای بابا مگه  خودت خواهر مادر نداری چیکار به دوست دختر من داری؟؟؟؟

جولی: یه بار دیگه بگو چی؟؟؟؟؟

وو: چیه مگه؟

تینا: آه مادرم من یه بچه گربه ای بیش نیستم که با یه گوله

کانوایی بازی میکنم

همون موقعه وویونگ جسی رو بغل کرد و اونو بوسید

تینا: آ...آ... تکیون از دستشویی نیومدِ؟ من برم دستشویی بای

چان: من برم مرحله بعدی بازیمو برم

نیک: من برم به مامم زنگ بزنم

جونسو: سارا بریم بهت یه چیزی بدم

جولی: ملی بریم باهم قدم بزنیم

همه به یه بهونه ای وو و جسی رو تنها گذاشتن

جسی: پس...پس....اون سوشی

وو: سوشی چیه خودتو عشقه

جسی: وویونگ دوست دارم

وویونگ: میدونم

چان: پررو!!!!!!!

وو: تو داری بازی میکنی یا داری به حرفایه ما گوش میدی هان؟

چان: نه با تو نیستم با این ماشینِ پررو ام که نمیره تند تر

(تو تراس)

تینا: اوهوم...اوهوم..

جونهو: وویونگ برو اصلا حوصله ندارم

تینا: اوهوم...اوهوم ...اوهوم

جونهو: زهرمار باز دار میگه اوهوم اوهوم امشب دلم گرفته ولم کن

تینا: من فکر میکردم فقط منم که دلم گرفته

جونهو:اِ...تویی؟چرا زودتر نگفتی؟ببخشید

تینا: اشکال نداره چرا دلت گرفته؟
جونهو: زرنگی تو اول بگو دخترم

تینا: چشم بابابزرگ

من...؟ دلم برای خانوادم خیلی تنگ شدِ مخصوصا داداشم

توچی؟

جونهو: من؟ امروز بعد چند سال دختری که مورد علاقمه رو دیدم

تینا:خب بابا بزرگ اینکه ناراحتی نداره!!

جونهو: اخه 4سال پیش بهم احساسشو گفت اما من نادیدش گرفتم ...بعد رفتنش از کشور تازِ فهمیدم دوسش دارم و بدون اون هیچم

تینا: خب برو بهش احساسِ واقعیتو بگو

جونهو: فکر نکنم قبول کنه

تینا: اصلا فردا باهم میریم تو برو باهاش حرف بزن

جونهو تینا رو بغل کرد وگفت:ممنون تو بزرگترین لطفو در حقم کردی وهمیشه تو خواهرمی

تکیون اومد و گفت: بیاین غذا سرد شد

تینا:چه عجب از دستشویی اومدی

همه نشسته بودن سر میز

جولی: خب شروع کنید که من گشنمه

سارا: اره منکه از پارک تا حالا...

تینا نذاشت حرفِ سارا تموم بشه که گفت: چان اون ترشی رو به من بده

نیک:چی؟ پارک؟

سارا: نه هیچی

وو: دارین یه چیزیو قایم میکنین

جسی: اره من مثله اینا نیستم من بهت میگم امروز با دابل اس رفته بودن شهر بازی من اصلا باهاشون خوش نگذروندم همش تو فکر تو بودم وویونگ

تینا: الهی عمه محترم من بود میگفت من هنوز هیونگو دوست دارم و اون خاله من بود تو کشتی سوارِ اهنگ میخوند؟

وو: دستت درد نکنه




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 16 آذر 1390 03:12 ب.ظ