تبلیغات
خواست سوپراستار شدن - nameye junsu be babash bade marg :(

nameye junsu be babash bade marg :(

پنجشنبه 11 اسفند 1390 04:37 ب.ظ

نویسنده : Jessica Sky
سلام من جسیکا بزرگترین عضو گروهم.چندشب پیش تو سایتا که چرخ میزدم چشمم به نامه ی جونسو افتاد و منو خیلی تحت تأثیر قرار داد دوست دارم شماها هم بخونینش من که کلی گریه کردم

: ندونسته یک ماه شد که پدر منو ترک کرده
من هیچ زمانی ندارم که صرف عزاداری کنم که روحیم تقویت شه
درست مثل این چند روز پرکاری که گذروندم

الان که به گذشته نگاه می کنم، همه چیز مثله یک رویا می مونه، هنوز هم مثل یک رویاست.

بعد از اجرا شدن تشیع جنازه، اسباب کشی کردن و مرتب کردن مسائلی که به این موضوع مربوط می شه.

همه چیز اواین باره برای من.

به عنوان مرد جدید خانواده، این اولین کارهایی بود که باید انجام می دادم.

همینها بهم اجازه می ده که صبور باشم.

الان که دوران مراسم تشیع جنازه رو به خاطر میارم، از تمام کسانی که نذاشتن من تنها باشم ممنونم.

گرمای این دنیا خیلی بی رحمانست.

با اینکه می دونستم باید قویتر باشم، بعضی وقتها درست مثل همین لحظه، یک پوچیه بزرگی وجود داره که نمی شه کنترلش کرد.

حس پوچی که به دنبالش، یک قلب خالی و ساکت هست.

در این مرگ ناگهانی پدرم، من امروز از خودم یک سوالی پرسیدم.

از یک خواب بیدار شدم.

ما 8 سال بود که با هم زندگی نکرده بودیم، هر کس زندگی خودش رو داشت و بهش پایبند بود.

و الان من پشیمونم و به گذشته فکر می کنم.

چه جوری می تونم زمانهایی که با تو گذروندم و الان دیگه تموم شده رو قبول کنم.

هرچند که سرده ولی گرم هم هست، گرمه ولی سرد هم هست.

در اون زمان من تو رو نفهمیده بودم.

تا به خودم اومدم که بشناسمت، زمانمون به پایان رسید.

سعی کن فراموش کنی، از دست دادن با ارزشترین چیز رو.

اما تعداد زیادی رد باقی مونده.

همه جا، همیشه "پسر بزرگ" صدام می زدین.

هیچ وقت صدای بلندتون از گوشم بیرون نمی ره.

روزهای مدرسه، برای اینکه امتحان داشتم تا دیر وقت بیدار می موندم.

به آرومی به کنارم می اومدین و با دستهای گرمتون شونه هامو ماساژ می دادین.

 

روزهای بچگی، بهم بکس و فوتبال یاد دادین، استادیومی که با هم توش می دویدیم، با صدای نفسهای ما پر بود.

تا چند روز قبل از مرگتون، هنوز برای زانوی عمل کرده ی من نگران بودین.

به خاطر نگرانی ها، شما به اتاق اورژانس رفتین بدونه اینکه به پسرهاتون چیزی بگین.

ولی الان من دیگه نمی تونم ببینمتون، صداتونو بشنوم، لمستون کنم، واقعا قلبم درد می گیره.

بعد از تبدیل شدن به یک فرد بالغ، گفتن کلمه ی " دوست دارم" کار آسونی نیست و نمی تونه تنها خاطره هایی که بینومن مونده رو بسازه.

این قلب منو به درد میاره.

دوست دارم،

متاسفم،

پدر.

امیدوارم در آرامش باشین

26 فوریه 2012

پسرتون، جونسو
نظر یادتون نره ..... ممنون


دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 14 اسفند 1390 04:39 ب.ظ